تبليغاتX
فضول باشی

فضول باشی

یکی بود یکی دیگه هم فضول بود که به همه چیز کار داشت

هنگام آپ شدن ممکنه خبر ندم ببخشید

آقایون خانوما

هنگام آپ شدن ممکنه خبر ندم، باید ببخشید

ولی شما که با معرفتید به من سر بزنید

مطالب را اگه تونستید همه ش رو بخونید

شما چه فضولای تنبلی هستین!؟

به این لینک یه سری بزنین:

http://news.blogfa.com/Post-140.aspx

در ضمن، مطالب اصلی پایین هستن!

+     نوشته شده توسط فضول خان 

+     نوشته شده توسط فضول خان  | 

آقا سوت نزن، بچه ها خوابن!!!


 

هر گروهانی یه ارشد داره که در غیاب فرمانده گروهان، تقریباً همه کاره اس. مثلاً به خط کردن افراد و اجرای بیدارباش و این جور چیزا رو انجام می ده. تووی پادگان خاتمی یزد، یه برنامه ای بود که ساعت 9 و 45 دقیقه ی شب، اجرا می شد، اسمش بود قرق. والا ما تا آخر کار نفهمیدیم این قرق دیگه واسه چیه. میومدیم جلوی گروهان به خط می شدیم و یه ربع یعنی تا ساعت 10، اونجا می نشستیم، حالا فایده اش چی بود، من نمی دونم! در این حین باید سکوت رو هم رعایت می کردیم.

 

این ارشد گروهان ما، یعنی عنایت خان!، از بچه های لرستان بود. همیشه هم در حال جیغ و داد و نعره زدن بود و الکی الکی هرس می خورد و جزع فزع می کرد. یه شب سر قرق، بچه ها ساکت نمی شدن، خلاصه این پسر هر چی کُرک و پر خودش رو کند و بالاپایین پرید، کسی این آقا رو به ... خودش هم حساب نکرد!!!!!!!

 

خداییش دهنش سرویس شده بود و دیگه کفرش در اومده بود. برای همینم وقتی فرمانده گروهان اومد، عین این بچه های اول دبستانی رفت پیشش و گفت: آقای زارع، من دیگه از دست این گروهانتون خسته شدم، هر چی می گم ساکت باشن، ساکت نمی شن. خودتون یه کاریش بکنین.

 

فرمانده هم گفت: خب!!! پس سکوت رو رعایت نمی کنین نه؟ حالا که 50 تا بشین پاشو رفتین، می فهمین! حالا با  صدای سوت من بشینین، با سوت منم بلند شین. یالا... سوت... سوت... سوت...   خلاصه از او سوت و از ما حرکت فنری، که یهو یکی از بچه از تووی گروهان 14 تووی تاریکی گفت: آقا سوت نزن، بچه ها خوابن. خداییش این حرف خیلی برای فرمانده سنگین بود، جداً ضایع شد، برگشت گفت: برو بچه! بگیر بخواب، این فضولیا به تو نیومده.

 

آره خلاصه، فرمانده چون دید داره ضایع می شه، گفت: برین بخوابین، تکرار نشه.

ولی فرداش من یکی که نمی تونستم سر (گلاب به روتون) دستشویی بشینم!!!!

+     نوشته شده توسط فضول خان  | 

شادی


سلام!

این تصویر طراحی خودمه.

همیشه شاد باشید

+     نوشته شده توسط فضول خان  | 

حاج سیاوش قمیشی!


 

سلام به عزیزان بازدیدکننده! (اوا خواهر چقد با ادب شدم و اینا؟)

 

امروز یه خاطره ی با حال از خدمتم براتون می خوام بگم! (جمله بندی رو داشته باش):

یه روز سر کلاس احکام نشسته بودیم، حاج آقا هم داشت واسه خودش صحبت می کرد (دقت کنین، واسه خودش!) و تقریباً 80.9232 بچه ها هم خواب بودن. منم دیگه واقعاً حوصله م سر رفته بود و داشتم کلافه می شدم. تووی همین حال و هوا بودیم که نمی دونم بحث به کجا کشید که یکی از بچه ها گفت:

- حاج آقا اتفاقاً یه شعری هم هست که میگه "آنجا که تو فرعون زمانی                   در تیررس باد خزانی" (دقت کنین این شعر مال سیاوش قمیشی هستش).

حاج آقا گفت: چی؟ متوجه نم شم! (با لهجه ی خاص خودش) اِگَر می شه، بنویسین!

این رفیق ما هم شعر رو نوشت داد به حاج آقا. حاج آقا هم با همون لحن حاج آقایی شروع کرد به خوندن. جاتون خالی داشتیم از خنده روده بر می شدیم. حاج آقا و سیاوش قمیشی!؟ ها ها ها ها. خلاصه خوند و خوند تا رسید به اینجا: "چشمای منتظر به پیچ جاده        دلهره های دل پاک و ساده".  دیگه اینجاش بچه ها تابلو خندیدن و حاجی هم متوجه شد. رو این حساب من دیگه بهش گفتم: حاجی قمیشی!!!!

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه (نیومدم به...)

همیشه سعی کنین مثبت فکر کنین. تووی خدمت کتاب "راز" از "راندا برن" رو می خوندم. واقعاً کتاب عالی ای واسه رهایی از تفکرات منفی هستش. یه جوری تهیه اش کنین و بخونین. قول می دم تغییر ایجاد می کنه.

 

+     نوشته شده توسط فضول خان  | 

آشغال

سلامی چو بوی خوش ادکلن ژوپ!!! (البته تقلبیش نه ها! اصلش)

 

یادمه تووی پادگان، هر شب بیست و دو سه نفری از هر گروهان، مسئول تمیز کردن سلف غذاخوری می شدن. روز 12ام هم نوبت به ما رسید. حالا یه آقای پر ریش و پشمِ کچل رو که لباس رنگ خاکی سپاه رو پوشیده، تصور کنین که یه تی و یه جارو دستشه و قرار که سلف رو تمیز کنه. تووی شیشه که خودمو دیدم، همچین واس خودم دلم سوخت که دود از دهنم زد بیرون!

ولی ... لق همشون!!!! من که حال این کار و بارا رو ندارم. تووی خونه به زور از جام بلند می شم آب بخورم (بد آموزی نشه، پس فردا بیان به من فش بدنا! پس سعی کنین اکتیو باشین)، حالا بیام سلف رو تمیز کنم. آره خلاصه به هر دو دره بازی ای که بود 80 درصد کار رو جیم زدم و تنها کاری که کردم، آب پاشیدن با شلنگ بود... اما چشمتون روز بد نبینه، می گن آدمِ نده، دو بار می ده!!!! آخر کار ژنرال که مسئول سلف بود، گفت برای اینکه حاضری بخورین، باید هر کدوم یه کیسه آشغال ببرین سمت چاله. از بد روزگار سنگین ترین و پر آب ترین کیسه به پست من بدبخت خورد. یه بیست قدمی بردم دیدم نه! انگار خیلی سنگینه!؟ اومدم ببرمش بالا و همونجا پرتش کنم که چشمتون روز بد نبینه، یهو کیسه پاره شد هر چی آب مرغ و دوغ بود ریخت رو سر من فضول باشی!!! حالم داشت بهم می خورد. بدو رو دویدم سمت گروهان و پریدم تووی حموم. بعد کلی به خودم خندیدم. بد گندی به خودم زده بودم!!!!

پ.ن: همیشه وظیفه شناس باشین... مثه من!

+     نوشته شده توسط فضول خان  | 

آمبولانس! آمبولانس

تووی هر دوره ی آموزشی سربازی، معمولاً چند روز آخر رو به اردو اختصاص می دن. مثلاً ما سه روز آخر رو اردو بودیم. تووی اردو چادر زدن و زندگی در شرایط مثلاً سخت رو آموزش می دن. حالا بماند که ما همیشه آب یخ داشتیم، غذای کافی داشتیم و تووی چادر استراحت می کردیم!!!!!

صبحها می رفتیم آموزش سنگر کنی و ماسک گذاری و این جور چیزا.

ظهر روز اول بود، زیاد به شرایط عادت نکرده بودم. حسابشو بکنین که تووی صحرا باشی و هوا هم داغ داغ باشه و هیچ سایه ای هم گیرت نیاد. بعدشم مجبور باشی هی راه بری و به ... و شعرای این فرمانده ها و مربیا گوش بدی. دیدم دیگه واقعاً تحملشو ندارم، یه لحظه یه فکری زد به سرم....

بینی من تووی گرما، خشک و حساس می شه. برای همینم خیلی راحت با کوچکترین ضربه یا تحریکی، خونش سرازیر می شه (حالتون بد نشه!!؟) همینطور که داشتیم راه می رفتیم، به مجید گفتم، داش مجید هوای کار رو داشته باش. بعد با نوک انگشت کوچیکم، یه ضربه به سوراخ بینیم زدم و خودمو انداختم زمین، آق مجیدم نامردی نکرد و با یه صدا وحشتناک داد زد: آمبولانس... آمبولانس! بدوین، حالش بد شده!!!!

به یا آن، دور من پر از آدم شد. فرمانده، مربی، بچه ها! دیدم از دور یه آمبولانس گرد و خاک می کنه و میاد! نمی دونستم بخندم، نخندم، خلاصه خیلی  صحنه ی خنده داری بود. منو بردن و بهم سرم وصل کردن و یه دو ساعتی خوابیدم روی تخت.

البته دکتر از ما تیز تر بود! (ای ناقلا! فک کنم اینکاره بوده خودش!!!!) گفت: آقاجان دفعه ی دیگه بیا اینجا دراز بکش یه سرم بهت وصل می کنم. مردونه الکی آمبولانس رو مشغول نکن!!!!!!!!

+     نوشته شده توسط فضول خان  | 

شبهای عملیات!!!

سلام برادرا و خواهرا!!!!!

بنده یه ستواندوم پاسدارِ این مملکتم. از خدمت هم خاطرات بسیاری دارم عزیزان من! آره حاجی. اونجا، یعنی تووی پادگان، آدم دلش تنگ می شه. خونه که خب نمی شه بیای!!!! پس مجبوری تلفن کنی. خب! اینجا یه مشکلی هس. اگه رفته باشی خدمت، خوب می دونی صف تلفن چیه. یه چیزی فجیع تر از صف نون بربریه! به این راحتیا هم نمی شه واستی و حرف بزنی...

از این جهت، استفاده (یا به نوعی* "وارد کردن" ) تلفن همراه یا همون موبایلِ عزیزتر از جان شدیداً احساس می شه!! بنابراین ما طی یک عمل انتحاری گوشی رو وارد کردیم و هر وقت می خواستیم باهاش صحبت کنیم، می گفتیم: امشب عملیاته!! رمز استفاده از گوشی هم این بود: علی علی علی، امشب، پایه ی بیسکوییت هستی... تمام.

یکی از همین شبا، من و علی آلوچه و مجید، زدیم به بیابون و رفتم طرف ساتر یا همون انبار لباس و وسط بلوار تووی تاریکی زیر نور ضعیف ماه مشغول عملیات شدیم. من و مجید داشتیم شربت نوش جان می کردیم و علی هم تووی خاکی داشت بیسکوییت می خورد، که چشمتون روز بد نبینه!!!! یه دفعه سر و کله ی یه موتور پیدا شد و ما هم تا اومدیم به خودمون بجنبیم، رسید جلوی ما!!!

-یا جدا، بدبخت شدیم مجید! دهنمون سرویسه! حالا چیکار کنیم!!!؟

به جان خودم ... فنگ شده بودیم! دو تا سرباز  بودن و ما هم که لباس نظامی نداشتیم! گفت: چیکار می کنین!

- هیچی داریم شربت می خوریم!!!

- مطمئنی فقط شربته!!!

- بفرما بخور! خودت می فهمی!

- هه! اصلاً شما مال این پادگانین! لباستون کو!!؟

-

-  برید اینجا وانستین. اگه افسر جانشین شما رو ببینه، بدبختین!

خداییش قصر در رفتیم! مخصوصاً اینکه موبایل رو ندیدن، وگرنه بیچاره می شدیم. آخه علی آلوچه سریع موبایل رو پرت کرده بود تووی خاک.

*: این کلمه ی "به نوعی" رو شعبون شوازی، فرمانده گردان هی می گفت. از یه جمله ی ۵ حرفی ۴ تاش به نوعی بود. آدم عجیب غریب و ملنگی بود. از ادب که ماشالا کم نداشت!!!!

+     نوشته شده توسط فضول خان  | 

گلگی

سلام

چی!!!!؟ چرا عصبانیم؟

خب معلومه! حالا ما بی معرفت، ما نارفیق، ما هزار کوفت و زهرمار دیگه... شما هم!؟ می بینم که کسی به ما آنچنان سری نزده!

آره دیگه! راس می گن هر کسی یه تاریخ مصرفی داره. گویی تاریخ مصرف من هم داره کم کم تموم می شه!!!

چی؟ من سر نمی زنم!؟ بابا خب من وقت نمی کنم بیام! من الآن دارم دوره ی آموزش معلمی رو می گذرونم.

اگه فردا اومدین توو وبلاگ، برگشت نوشت:" HTTP Not Found وبلاگ مورد نظر وجود ندارد یا حذف شده است"، نگین چراها!؟

شاید وبلاگ رو حذفش کردم!!!!

موافقین!؟

+     نوشته شده توسط فضول خان  | 

روز اول!!!!

روز اول که از در دژبانی پاتو میذاری اونطرف تووی پادگان، یه حس غربت بدی بهت دست می ده: خدایا! من اینجا چی کار می کنم؟ یعنی قراره چی بشه؟ و هزار تا از این سوآلای بی ربط و با ربط! ولی همینکه با چارتا آدم پایه و اهل حال آشنا بشی، همه ی این سوآلا از یادت می ره. حالا اگه باور نمی کنین، خودتون برین سربازی و ببینین! اگه  خانوم تشریف دارین، دیگه مشکل خودتونه!!!!

آهان این رو هم اضافه کنم که یه توصیه واسه آقایون و خانوما تؤاماً دارم:

آقایون محترم، پسرای گلِ گلاب، تو رو خدا اول خدمت برین (حداقل آموزشیش) بعد زن (ببخشید دختر!!!) بگیرین. چرا؟ خب عزیز دل برادر دمار از روزگارت به بیرون پرتاب خواهد شد!!!!!!!!! مثلاً من یکی که دهنم سرویس شد (اونم از نوع mdf). دلت تنگ می شه! می میری!!! اگه نامزد باشی که دیگه اوه اوه اوه!

خانومای محترم اگه دلتون می خواد یه روزی مثل اول ماههای زوج یا 18ام ماههای فرد از فرط گریه، همه ی آرایشهاتون پاک نشه!!!!!!، لطف بفرمایین با آقایون خدمت کرده وصلت نومایید! حالا اگه طرف رو وحشتناک دوست دارین، اون بحث دیگه ایه.

 

حالا دیگه خود دانید!

پ.ن:

1. وای چقدر اینجا خنکه!!!!

2. البته ما متأهلا، مزایای زیادی داریما!!

این منم

+     نوشته شده توسط فضول خان  |